X
تبلیغات
كبك

كبك

اين وبلاك در مورد زندگي كبك خانگي ميباشد

 

 

 

با سلام خدمت دوستان عزیز ،تقدیم به اقایی عبدالله زاده نمی دونم معلومه یا نه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 20:4  توسط برديا بيرانوند  | 

dsc00010.jpg


این هم عکسی یک چهارم کبوترهای که دارم،همه تو کادر جا نمی شن.بعضی هاشون مثلا از بالا اولی سمت چپ تا 800 کیلومتر دور از خونه خودشو میرسونه .اسمش رو گذاشتم قهرمان.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 20:21  توسط برديا بيرانوند  | 

40112299726641095450.jpg (544×408)

با سلام خدمت دوستان شکارچی ،این هم دست رنج محیط زیست زحمتکش مملکتمون،شکار تا انقراض ،شکار برای پول،اداره محیط زیست باید درش رو گل گرفت به قول معروف این خانه از پای بست ویران است،مجوز 5 قطعه کبک میدن با شرایط خاص نتیجه خاص بودنش تو این  عکس کاملا معلومه ،تو یه شکار اون هم سر چشمه،این عکس دیروز از رفیق شکارچیم گرفتم از فتوحات خودشه.

تازه یکی از محیط بانهای زحمتکش سازمان دستی هم به تیر برده در شکار و جنون نقش مهمی ایفا  کرده.

حیف که حال ندارم از جنایتهای وحشتناکتر سازمان محیط زیست بنویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 21:27  توسط برديا بيرانوند  | 

شاعر از میان درختان کهن گذشت 


لیک شعری نسرود


نه که معشوقه نداشت 


نه که سر گشته نبود


سالها بود که درختان کهن ،


خیابان شده بود .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:11  توسط برديا بيرانوند  | 



 کبک نر چند سالمون که پدر تمام کبک های خونمون .{پدر بهمن}

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 23:54  توسط برديا بيرانوند  | 

وقتی یک روزش بود.

این جوجه کبک یک تخم تک تنها بود من هم گذاشتمش زیر کبوتر و بعد از 24 روز دقیقا ا بهمن وقتی رفتن تو لونه کبوتر ها ببینم چی به سرش امد دیدم از تخم بیرون زد ولی تو اون سرما کبوتر دیگه روش نخوابیده بود چون کبوتر 5 روز بیشتر از حد طبیعی خودش رو بهمن خوابیده بود خلاصه وقتی بهمن دیدم جون تو بدنش نبود، یخ یخ شد بود ،کف دستم گذاشتمش ولی هیچ حرکتی نمی کردم رفیقم که با هام بود گفت: مرده. دادمش دست رفیقم اون هر واسه اینکه مطما شه که مرد یه کم تو کف دستش فشارش داد ولی بهمن تکون نمی خور ،ما هم  دیگه گفتیم مرد واسش ناراحت شدیم و تمام تقصر هارو گردن اون کبوتر احمق انداختیم که تو چنین شرایط احساس جوجه کبک ول کرد بود.

 من هم بهمن آوردم پایین و چون دیگه مرده بود گربه رو صدا زدم تا جسدشو بدم به گربه ولی از شانس خوب جوجه کبک گربه نبودش و من هم جوجه رو گذاشتم رو طاقچه بالا بخاری بعد از نیم ساعت وقتی می خواستم بخوابم صدای جوجه میومد  وقتی چراغ ها رو روشن کردم دهنم   از تعجب وا شد همون جوجه مرده بود که مثل اینکه یخاش وا شد دوباره زنده شده  بود ما هم با سه شوآر خشکش کردیم و گذاشتمش زیر یه لامپ و به خودم عهد بستم که باید بزرگش کنم و بزرگش کردم و بهار هم می خوام 2 تا از ماده ها رو واسش جدا کنم تا دیگه کامل سر سامون بگیره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 1:57  توسط برديا بيرانوند  | 

وقتی فقط 1 ماه بود 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 1:29  توسط برديا بيرانوند  | 

h6ne8vpc38x3ykvev3sf.jpgدر اینجا بهمن سه ماه بیشتر نداره 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 1:16  توسط برديا بيرانوند  | 

zvj7zpvu1nyip1y2rtg5.jpg


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 1:11  توسط برديا بيرانوند  | 

6cqwfqetk07p5vi5bvi8.jpg

در اینجا بهمن 7 ماه سه روزشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 1:7  توسط برديا بيرانوند  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 18:27  توسط برديا بيرانوند  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 1:20  توسط برديا بيرانوند  | 









+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 0:58  توسط برديا بيرانوند  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 0:7  توسط برديا بيرانوند  | 

هنگامی که آخرین درخت قطع شود...


هنگامی که آخرین رودخانه با ذهر آلود شود ...


آن وقت است که انسانها خواهند فهمید که پول


 خوردنی نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 20:19  توسط برديا بيرانوند  | 

 

با سلام خدمت دوستانه گرامي شكارچي و شكار كش،مي خواستم بااجازتون خاطره

 يكي از شكارمو واستون تعريف كنم.

ما در تاريخ 86.7.27 با چندتا از دوستان شكارچي و شكاركش بالاخر بعد از چند روز

برنامه ريزي تصميم گرفتيم براي شكار كبك به بخش پایی از کوههای لرستان بریم..

شب قبل دل تو دلم نبود ساعت ها خيلي ديگر مي گذشتن بالاخر تصميم گرفتم ليست سفر رو يه بار ديگه مرور كنم .

همه چيز رو به راه بود ولي اصل كاري از قلم افتاده بود ،چاي و قند كه يادم رفته بود

انداختم تو يه جا كراتين كه دوستان عشق بدن مي دونن چيه و گذاشتم تو كوله در به

داغون  خودم.

و در آخر واسه زياد شدن اعتماد به نفس تفنگ دو لول تك ماشه با قابليت انتخاب لول

رومينگ رو واسه بار 1000 پاك كردم و لولش رو انداختم به  لامپ تو اتاق مثل الماس

صاف بود خلاصه ديگه همه چيز آمد بود تنها مشكلي كه بود اين بود كه كي خوابش

ببره تا ساعت 4 صبح نخوابيدم همش فكر فردا رو مي كردم شايد هيچ كدوم از اون

فكر ها هم به حقيقت نمي پيوست،ولي خوب نمي شد فكر نكرد.

ديگه داشتم عصبي مي شدم كه دو تا ديكلوفناك انداختم بالا كه خوابم ببره واسه يك

ساعت.

يك ساعت بعد با صداي زنگ موبايل بيدار شدم دوستان هم امدن هيچي اسم واقعي

اون يكي رو صدا نمي كرد يكي ميگفت سلام شكارچي، يكي ديگه مي گفت چطوري

تفنگ چي ،خلاصه همه جو گير شده بوديم.

ساعت 5:15 دقيقه صبح حركت كرديم يك ساعت رو به طرف جنوب شهر خرم آباد

رفتيم از انجا به بعد 30 كيلو متر جاده خاكي داشتيم.هوا گرگ و ميش بود كه وارد

جاده خاكي شديم،هميشه اون جاده خاكي چيزي واسه ديدن داشت از بغل يه دره

رد شديم كه يه گله 20 تايي گراز از جلومون رم كردن دست بر قضا دو تا تير سوپر چهار

 پاره باهام بود خواستم پياده شم و تيرهارو بتركونم طرف جلو دارشون چون خيلي

بزرگتر از بقيه بود، ولي ديدم كه فايدش چيه ،نه من كشاورزي داشتم كه از گراز هاي

نگون بخت كينه به دل داشته باشم  و نه علاقه ي به خوردن گوشت گراز داشتم با

خودم گفتم اينا طعمه اصلي گرگ و پلنگ اند اگر گراز بكشم مثل اينه كه غذايي گرگ

و پلنگ رو تو اين كم غذايي نابود كردم.

خلاصه جاده خاكي داشت تموم مي شد چندتا خرگوش و روباه هم ديديم ،جالب انجا

بود كه شكار و شكارچي كار با هم نداشتن ،اكوسيستم هم ديگه قاطي كرده مثل

خيلي از چيزها.

ما فقط هدفمون يه چيز بود و هيچ كاري به هيچ حيوني نداشتيم ،حتي اگر گوزن زرد

 هم مي ديدم كاريش نداشتم.

هوا روشن شده بود ما هم رسيديم ،تفنگ ها رو از كاور بيرون آوردم و 2 تا تير نمره 5

كذاشتم توش.

حركت كرديم به طرف اولين كوه كه ارتفاع زيادي هم نداشت ولي وقتي شروع به بالا

رفتن كردم قلبم داشت از دهنم بيرون ميزد من كه تو عمرم هيچ دودي بجز دود كباب

وارد ريه ام نشده بود از تنگ نفسي داشتم هلاك ميشدم ولي رفيقم كه روزي دو

پاكت سيگار مي كشيد مثل كل از كوه بالا مي رفت ،خودمونيم بعضي وقتها اين دكتر

ها حا حالشون خوب نيست .اولش خيلي سخت بود ولي بعداز اين كه گرم شدم ديگه

 هيچي جلو دارم نبود.

به نوك كوه كه رسيديم اون بالا تقريبا صاف بود، پر بود از درخت بلوط و پاي هر درخت رد

 گراز ها به خوبي معلوم بود كه زمينو مثل بيل مكانيكي زيرو رو  كرده بودند.

صداي كبكي از دور ميومد من هم خوش خيال تفنگ رو از ضامن درآوردم آمد بودم اگر

كبكي خواست غافل گيرم كنه غافل گيرش كنم.

چشمتون روز بد نبينه، شد همون يه صدا ديگه هيچ صداي نيومد ،چندتا از دوستا

شروع كردن به غرغر كردن ،بابا اينجا هيچي نداره ،از اين جور حرف ها و جوابه من هم

 معمولا يه بيت شعر نيست( صيد به چنگ آيد زود / مگر آن روز كه صياد نبود)

ناگفته نمونه اين شعر بيشتر واسه پدرم به درد مي خورد نه الان كه ديگه طبيعت بكر

با احداث جاده هاي كوهستاني نابود شده.

هر چه گشتيم هيچي نبود كه نبود ،يادمه قديم ها اگه نصف اين ميگشتيم 5 تا زده

بوديم .ديگه بيخيال كبك شديم بساط كباب رو راه انداختيم جاتون خيلي خالي ،بعد از

نهار با قوري و كتري كثيف و در به داغون يه چاي باحال زديم ،يادش بخير.

شكار بعد از ظهر شروع شد ولي دريغ از پر كبكي فقط صداي (قي قاج) يه پرنده كه

فقط ميوه ي بلوط رو مي خوره  شنيده ميشد، كه صداي چنتا پرند ه رو به خوبي

ميتونه تقليد كنه.

حالم گرفته بود يواش يواش آفتاب  داشت رمق خودشو از دست مي داد.

من به رفيقم گفتم :از صبح تا حالا داريم مي گرديم هيچي نديديم حالا بيا ما وايسيم

شايد كبك ها امدن سراغ ما،چون از پدرم شنيده بودم ،كه اگر شكارچي خدايان شكار

 باهاش باشه صيد خودش بياد پيش صياد .

ما هم يه كول با شاخ برگ بلوط درست كرديم  و نشستيم توش جا دو نفرمون رو به

زور داشت بعد از چند دقيقه پام خواب رفته بود نمي تونستم تكون بخورم خيلي حال

گير بود بدونه يك كه سرمون رو تكون  بديم فقط با چرخش چشم دور ور رو ديد

ميزديم،كه شايد كبكي رو ببينيم ناگفته نمونه كبك ها به حركت خيلي احساس اند.

ديگه داشتم ناميد ميشدم ،صداي كبكي كه تو موبايلم بود گذاشتم ،يكدفعه در كمال

تعجب صداي شنيدم ،آره خودش بود يه كبك نر چند ساله بود به قول دوستم يه ركورد

بود،قلبم شروع به تپيدن كرد دوستم با عصبانيت گفت:موبايلت رو خفه كن.

مي دونستم سر دسته است واسه همين عجله نكردم، ولي بعضي وقتها شيطونه

مي گفت يكي بهتر از هيچيه ولي يه شكارچي بايد صبور باشه.

آفتاب ديگه غروب كرده بود و هوا خيلي دلگير شده بود ،حالم زياد خوب نبود ،نمي

دونم چرا ،شايد بخاطر اين بود كه اين همه زحمت واسه يه كبك تنها اما نه واسه

غروب بود چون از بچگي غروب طبيعت دلمو مي گرفت.

خلاصه كبك تنها مدام جاش رو عوض مي كرد و مي رفت سر سنگهاي كه يه كم از

زمين ارتفاع داشتن و با صداي رسايي (كا كا كا )مي خوند .

ديگه تصميمم رو گرفته بودم ،لوله تفنگ رو گرفتم طرفش فاصلش دور بود ،تفنگ رو

گذاشتم رو لوله پايين فول چوك با حال عجيبي يه كم زير پاشو نشونه گرفتم .

كبك تنها و نگون بخت داشت مي خوند ،خيلي تنها بود نوك قرمزش از دور معلوم

بود .اون داشت مي خوند تا شايد كسي بياد و اون رو از تنهايي در بياره ولي الان

همدمش داشت از را ميرسيد 75 تا سرب داغ.

خلاصه تفنگ رو از ضامن به آرومي خارج كردم و انگشتم داشت يواش يواش ماشه رو

محكمتر لمس ميكرد،كه يه دفعه چيز عجيبي ديدم 4 تا كبك ماد داشتن نزديك كبك نر

مي شدن قلبم تندتر و تندتر مي زد با خودم  داشتم فكر مي كردم كه بزارم همه

نزديك هم بشن و اون موقعه ماشه بكشم  تو خيالات داشتم تجسم مي كردم كه كبك

 ها چطور شكار ميشن همه با هم چه با حال ،نكنه زخمي بشن فقط دو سه تا

دستمو بگيرن و بقيه نسيب شغال ها بشن.

وقتي امدن تو تير رس همه چيز مهياي يه شليك بي نقص بود ولي چيز خيلي خيلي

عجيبي نظرمو جلب كرد ،من معمولا كبك ها رو رو بال يا وقتي با وحشت با پا در حال

فرار بودن ديده بودم هيچ وقت تو حال خودشون نديد بودمشون به دور از ترس و وحشت

 از آدم.

من ديدم كه  كبك نر اون همه خوند تا تا خانوادشو به جاي امني بياره و اندك غذايي

كه پيدا كرده بود با اون ها تقسيم كنه كبك نر با يه صداي كوتا غذا رو به ماده ها ميداد

و ماده ها غذا رو از دهن كبك نر مي گرفتن .

اولين باري بود كه ايجور صحنه ي رو مي ديدم  دلم خيلي گرفت كبك نر اون دونه ها رو

 نخورد 15 دقيقه صبر كرد تا اعضاي خانوادش هم بيان ،اگر ماشه رو ميكشيدم  يه

خانواده رو نابود مي كردم و اگر كبك نر رو ميزدم خانواده از هم متلاشي مي شد و

بقيه خانواده طمعه شغال و روبا ميشدند چون ديگه رهبري نداشتن ،پدري نداشتن.

حالت عصبي پيدا كرده بود رفيقم مدام با عصبانيت كه صورتش رو سرخ كرد بود ميگفت

 بزن ،بزن ديگه.

من هم تفنگ رو يواش يواش آوردم پايين و نگاه كبك ها ميكردم كه دوباره دوستم گفت

بزن بزن ،من هم با شوخي ولي يه كم جدي گفتم :دهنترو ببند با كمال پروي گفت :

بده من بزنم و من هم آخرين حرفمو بهش زدم و گفتم با تفنگ من بكشي من كشتم.

خواستم تير هواي در كنم تا كبك ها رو واسه شكارچي هاي ديگه هوشيارتر كنم ولي

 دلم نيومد جاي امني رو كه كبك نر واسه ماد ه هاش پيدا كرده بود با اندك غذاي كه

گير آورده بود با نعر رومينگ به هم بزنم دوست نداشتم سكوت دلگير كوهستان رو بهم

 بزنم دوست داشتم كبك نر پيش ماده هاش رو سفيد باشه.

كبك نر همه رو جمع كرد و با صداي جيغ بلندي پرواز كرد و بقيه هم به دنبال اون پرواز

كردند و به طرف ته دره كه پر بود از ارچن (بادم كوهي) رفتن بي آنكه چند نفر از اعضاي

 خانواش كشته يا زخمي بشن.

وقتي كبك ها رفتن از كول بيرون زدم انگار 10 كيلو سبكتر شده بودم ،ديگه غروب

هميشه دلگير كوهستان  دلگير نبود .

اولين بار بود كه دستام خالي بود ولي قلبم پراز شادي و غرور بود از همون روز بود كه

 ديگه شكار نكردم ولي هميشه كوه رفتم و هرجا كولي كنار چشمه ي ديدم آتش زدم

 تا شكار ناجوانمردانه رو از بين ببرم تو يكي از همون كوه گردي ها يه كبك نر نگون

بخت كه نمي دونم تير خورده بود يا شاهين زده بودش پيدا كردم و آوردمش خونه و

مداواش كردم و الان پدر تمام كبكامه و ديگه فكر تشنگي و شليك ساچمه به طرفش

نيست.

هر وقت واسشون دونه مي ريزم كبك نرمون با همون صداي كه  اون غروب دلگير نوك

كوه شنيده بودم خانوادشو صدا ميكنه و به ياد اون كبك نر مي افتم.

ببخشيد اگه سرتون رو درد آوردم ،آخه سر خودم هم درد گرفت چه رسد به شما.

اميدوارم خوشتون امد باشه.راستي من يك اسپند ميرم سربازي پيشاپيش از به روز

نكردن وب از شما معذرت مي خوام.

تا درودي ديگر بدرود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 20:49  توسط برديا بيرانوند  | 

 

با عرض پوزش که نمی تونم زود به زود آپ کنم.

این روزها حال روزم زیاد خوب نیست،

دلیچم ۱۰ روز رفت نیوم ،و وقتی آمد جای یه تیر تفنگ بادی بالای سینشو سوراخ کرده بود، مثله اینکه فقط امده بود خداحافظی کنه.بردمش دام پزشک فقط قرص تتراسیکلین داشتن.

خاک بر سر این مملکت که حقوق حیوانات پیش کش ،هیچ حقوقی توش رعایت نمیشه.

اگه اروپا بودم یا هر خراب شدهی دیگه ی با عمل جراحی خوبش میکردن و الان سالم بود و با توپ پینگ پونگش داشت  تو حیاط بازی میکرد.آوردمش خونه هر کاری کردم نتونستم کمکش کنم به پشت انداختمش داشت نگام میکرد و من هم سرش میخاروندم که یک دفع خون از دهنش زد بیرون و مرد.

هر چی دوست داشتم و دارم راهی عدم میشه.

جالبترش اینکه مسخرتم میکنن،و میگن واسه یه حیون این همه ناراحتی.

ولی ونا نمیدونن تو کشورهای پیشرفته میگن:((فرهنگ هر کشور را ،باید با رفتار با حیوانات آن کشور سنجید))

و ما هم خیلی خیلی خیلی بافرهنگیم.

به شب نشینی خرچنگهای مردابی          چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 22:32  توسط برديا بيرانوند  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 17:47  توسط برديا بيرانوند  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 17:33  توسط برديا بيرانوند  | 

oqmrj4ppr8d8sn6he8oo.jpg

شكار كبك

پدرم از پدرش شنيده بود كه كبك ها چگونه با آنها زندگي ميكردند ،بدون هيچ گونه تهاجمي به زندگي آنها.

پدرانم صبح كه با صداي كبك ها از خواب بيدار مي شدند به سر چشمه نميرفتن تا زماني كه كبك ها جوجه هاي خود را آب دهند و سيراب چشمه را ترك كنند چون آنها معتقد بودند، كه مار هم سر چشمه نيش نميزند چه رسد كه آنها تفنگ تك لوله خود را بر كبك ها قراول كنند .

در غروب همان روز زماني كه خورشيد نيمه جان آخر آن روز رنگ قرمز خود را بر كوهها و جنگل هاي زيباي بلوط مي پاشاند.

كبك نر با صداي زيبا و رساي خود در حال جمع كردن گله ي خود به جاي امني بود، بي آنكه پدرانم جاي خواب آنها را مشخص كنند و با بي رحمي تمام در تاريكي و خواب مطلق آنها را غافل گير و شكار كنند.

ولي امروز ما چكار ميكنيم وقتي نميتونيم به شكار گاه بريم. ميشيم دوست دار طبيعت و، شكار جوانمردانه و دايه مهربان تر از مادر واسه جوجه كبك ها. ولي به محض اينكه مجوز شكار صادر نميشه يا به هر دليل  شخصي يا غير شخصي نميتونيم تو فصل شكار،شكار كنيم .با چند تا از دوستهاي شكار كش پر مدعا كوله ها را ميبندند واسه شكار، و با ديدن اولين كبك چنان استرس و هيجاني تمام وجودشون  رو ميگيره كه به كلي يادشون ميره چند روز پيش چي ميگفتن در مورد حمايت از كبك و جوان مردانه شكار كردنش پيش دوست و آشنا ،اون لحظه ديگه هيچي واسش مهم نيست و تنها چيزي كه فكر ميكنه اينه كه با كشيدن ماشه كبك نگون بخت چطور به زمين مي افته يا نكنه خدايي نكرده زبونم لال اصلا نيفته كه تا چند سال بايد سر كوفت دوستاي شكار كش رو بخوره،فرقي نميكنه كبك نر باشه ،ماده باشه يا ماده نر فقط تير به كبك بخوره كافيه، تازه بعد از پايان شكار آقا كمرش رو راست ميكنه و چند تا عكس با شكارش واسه برو بچ ميگيره و سعي خودش رو هم ميكنه كه شكارش رو هم تاكسيدرمي كنه كه خوشبختانه بلد نيست ،چون اگه بلد بود نسل كبك رو به بهانه تاكسيدرمي منقرض ميكرد.

من نميگم شكار خوب نيست يا كسي كه شكار ميكنه قاتله.حرف من اينه كه شكار به موقع ش خوبه كه اگه موقع ش باشه آدم عذابه وجدان نميگيره كه اي كاش جوجه كبك ها رو از مادرشون جدا نميكردم.

اگه همون شكاركش رو تو فصل شكار كه من بش ميگم شكار جوان مردانه قرار بديم فكرنكنم بتونه توفيقي كسب كنه معمولا تو فصل بهار و تابستون به خاطر جفت گيري و هواي خوب همه ميشن شكار چي چون شكار آسون به دست مي آيد و همين شكار كش تو فصل شكار زانوهاش درد ميگيره و به بهونه خرابي هوا وسرما وهر دليل معقول و غير معقول ديگه اي ترجيح ميده تو خونه بمونه و يا بيرون از خونه پول دراره و به شكار نره .

هر بچه اي با هر نوع تفنگي تو فصل بهار و تابستون واسه خودش يه پا شكارچيه ولي اگه مردي وسط زمستون كه برف تا كمرت بالا مياد شكار كن  كه فكر نكونم مردش باشی!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 2:12  توسط برديا بيرانوند  | 

اين وبلاگ مخصوص كبك هاي خانگي ميباشد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 22:19  توسط برديا بيرانوند  |